مدح و مناجات با سیدالشهدا علیهالسلام ( مصائب دیر راهب )
بـیا بـبـیـن دلِ غـمـگـینِ بـیشـکـیـبـا را بیا و گـرم کـن از چـهـرهات شبِ ما را "من و جُدا شدن از کویِ تو خدا نکـند" که بی حَرَم چه کُنَم غـصههای فردا را خـیــالِ کـربـُبـلایـت مـرا هـوایـی کـرد بـگـیـر بـالِ مـرا تـا بـبـیـنـیـم آنـجــا را به مـوجِ سـیـنه زنانت قـسم به نامِ تـوأم کـه بُـرده گــریـۀ مــا آبــرویِ دریــا را گـدایِ هر شـبـم و کـاسه گـردم و ندهـم به یک نگـاهِ کـریـمـانـهات دو دنــیـا را مرا بِـبَـر بِـچـِـشَم زیــرِ پـا مـغـیـلان را مرا بِـبَر که بـبـیـنـم به نـیـزه سـرهـا را خـدا کـند که بیـایی شـبی به روضـۀ ما شنـیدهام که به سر، سر زدی کـلیـسا را خوشا به پنجۀ راهب که شانهات میزد بـه آنـکـه بُــرد دلِ راهـبـانِ تــرســا را به پیرمرد غـریبی که شُـست گـیـسویت گرفت از سر و رویِ تو خاکِ صحرا را خوشا به بزم عزاخانهاش که تا دَمِ صبح شنید پیـشِ سـرَت روضههایِ زهـرا را چرا بُـریـد سـرت را به رویِ دامنِ من چرا نشاند به خون این دو چشمِ زیبا را چگونه سنگ شکـسـته جـبین و دندانت چگـونه زخـم تَرَک داده رویِ لبها را به رویِ نیزه سرت بود و خیمهها میسوخت رسید شعله و زلفِ تو در هوا میسوخت |